تبليغاتX
عاشق نشو تا گر توانی در غم عشق نمانی

داستان زیبایی رو پیدا کردم اگرچه به جز عشق بین خالق و مخلوق به عشق دیگری اعتقاد ندارم ولی دلم می خواد که اینجا بذارم تا همه بخونن شاید که بهتر از اینا شیم!!!!

Love story......
 
There was a blind girl who used to hate everyone except his Boyfriend........she always used to say that I'll marry you if I could see!! Suddenly one day some one donated her eyes.......and then when she saw her Boyfriend......she was astonished to see that her Boyfriend was also blind........ Her boyfriend then asked...WILL YOU MARRY ME NOW? She simply refused.......... Her Boyfriend went away saying.... JUST TAKE CARE OF MY EYES!!


Love the heart that hurts you, but never hurt the heart that loves you
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 13:31  توسط متین | 
سلامی به گرمی لامپ
+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم تیر 1385ساعت 11:9  توسط متین | 
به ما ياد داده بودند كه
سال = 12 ماه
1
ماه = 4 هفته
1
هفته =7 روز
1
روز=24 ساعته
1
ساعت= 60 دقیقه
1
و 1 دقيقه = 60 ثانيه است

ولی کسی بهم نگفت یه لحظه بی تو بودن یعنی یه عمر

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 11:37  توسط متین | 
تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست

تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست

تنهايي را دوست دارم زيرا تجربه کردم

تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست

تنهايي را دوست دارم زیرا....

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 11:34  توسط متین | 



 

من از دریچه چشمت به آفتاب رسیدم

سبد سبد گل خورشید از نگاه تو چیدم

به شوق روی تو از مرز آفتاب گذشتم

به بیکرانه ترین کهکشان عشق رسیدم

به سمت روشن اشراق دیده بر تو گشودم

هزار قافله نور در طرف تو دیدم

به زیر طاق دو ابرویت آشیانه گرفتم
و در حــــریم نگاهت کبوترانه پریدم

به پیش پـــای تو افکندم از خیال کمندی
بدین بهانه تو را در کمند خویش کشیدم

قسم به ناز نـگاهت که در قبیله خوبان
مثال چشم تو من چشم آهوانه ندیدم

اگر به زلف تو بستم دل شکسته خود را
زهر که غیر تو بود و ز هر چه جز تو بریدم

تو روشنایی صـــــبحی به روزگار سیاهم
درون چشم سیاهت نهفته صبح سپیدم

دلم به وصل تو دارد امید عمر دوباره
مباد آن که شود نا امــید از تو امیدم

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 11:33  توسط متین | 
گوش کن با لب خاموش سخن می گویم

پاسخم گو به نگاهی که میان من و توست

گر چه در خلوت دل ما کسی نرسید

همه جا زمزمه ی نهان عشق من و توست           

                                                     

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 11:30  توسط متین | 

روزی از من پرسید برای چه زنده ای؟

در حالی که در دل خود می گفتم برای تو

گفتم برای هیچ...

روزی از او پرسیدم برای چه زنده ای؟


گفت: برای کسی که برای هیچ زنده است

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 11:30  توسط متین | 

از پشت پنجره اتاق صدای پای باد در گوش هایم می پیچد.

چشمهایم گشوده میشود.

تاریکی است و سایه های شاخه های درخت بر پرده اتاق.

لحاف را بر سر می کشم.چشمهایم را می بندم.

پلکهایم را بر هم می فشرم.

صدای عقربه های ساعت مچی که با آن همزیستی تنگانگی دارم

در گوشم طنین می اندازد. از خواب اما خبری نیست.

ساعت شش صبح است و باد خوابم را ربوده

و با خود به دوردست ها برده است.

در حال حاضر کتابی را می خوانم

 که مرا نا خواسته به اعماق گذشته می برد.

مانند کسی هستم که شماره عینکش عوض شده باشد.

باز نگری به آنچه که بر من گذشته 

شاید برای همین بود که صدای باد را شنیدم.

شاید هم برای همین بود که خوابم را به دست باد سپردم.

برای اینکه بفهمم باید بیدار می شدم.

انگار که چشمها باید باز میشد.

باز می شد تا زخمها بسته می شدند.

دارم به خود سخت می گیرم آیا؟

آیا باید همه چیز را درست فهمید؟نمی دانم.

در جریانی افتاده ام که باید تا انتهای مسیرش بروم.

باید منتظر گذر دوباره باد باشم.

کسی چه می داند شاید توانستم خوابم را روزی از او پس بگیرم...

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 11:29  توسط متین | 
+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 11:28  توسط متین | 

عشق يعني تا ابد آبي شدن

عشق يعني لحظه اي باراني و

لحظه اي شفاف و مهتابي شدن

عشق يعني لذت يك آرزو

عشق يعني يك بلاي ماندگار

عشق يعني هديه اي از آسمان

عشق يعني يك صفاي سازگار

عشق يعني با وجود زندگي دور از آداب مردم زيستن

عشق يعني لحظه اي خنديدن و

سال ها اشك ندامت ريختن

عشق يعني زنگ تكرار نگاه

عشق يعني لحظه اي زيبا شدن

عشق يعني قطره بودن سوختن

عشق يعني راهي دريا شدن

هر چه هست اين عشق صد ها قلب صاف

با حضورش ‌آبي و بي كينه است

عشق يعني سبز بودن تا ابد

عشق رنگ نقره آينه است

تو گل گلدان قلب من شدي

عشق شد يك برگ از گلدان تو

در بهار آرزوها مي دهد

ميوه هاي عاطفه چشمان تو

چشمهايم باز باراني شدند

قلبم اما گشت درياي ز عشق

دل گذشت از كوچه هاي خاطره

روح شد مضمون و معنايي ز عشق

بايد از آرامش دل ها گذشت

شادمان چون لحظه ديدار شد

بهترين تسكين دل اين جمله است

بايد از پيوند تو سرشار شد


+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 2:56  توسط متین | 
عاشقانه

ديشب هم مثل هر شب خوابتو ديدم.

مثل هميشه فقط پيشت نشسته بودم و داشتم نگات می کردم.

اگار که همه دنيا رو بهم دادن.

نمی خواستم ديگه اون لحظه تموم بشه.

نمی خواستم حتی يک لحظه پلک بزنم.

تنها توو خواب هام هست که خيلی مهربوني;

که می دونم به همون اندازه که دوستت دارم٬ منو دوست داری.

ولی حيف که فقط يک رويا بود.

کاشکی فقط يک لحظه تو روياهات بودم.

کاشکی فقط يک ذره به فکرم بودی.

عشقم اگه ظاهری بود٬ تاحالا بايد از ياد می بردمت!

ای کاش می فهميدی...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 2:56  توسط متین | 

عشق يعنی ... دفتر تلفن محرمانه نداشته باشی.

عشق يعنی ... مجبور نباشي تنهايي غذا بخوری.

عشق يعنی ... رازي بين من و تو.

عشق يعنی ... آرزوهاتون رو به همديگه بگين.

عشق يعنی ... يه كيك خونگي براي تولدش.

عشق يعنی ... به هزار زبون بهش بگي دوستت دارم.

عشق يعنی ... كسي كه دلتو مي بره.

عشق يعنی ... بعضي وقتا اشك زياد ريختن.

عشق يعنی ... همين كنار هم بودن.

عشق يعنی ... همون نيرويي كه توي فضا مي چرخه.

عشق يعنی ... احساس فوق العاده اي كه همه جا دور و برت هست.

عشق يعنی ... آدم احساس كنه زمين زير پاش نيس.

عشق يعنی ... ضربه فني شدن.

عشق يعنی ... كاري كني كه جز عشق تو هيچي نبينه.

عشق يعنی ... اين فكر كه چقدر خوبه اون تو رو بخواد.

عشق يعنی ... قشنگ ترين لباستو براش بپوشي.

عشق يعنی ... ترانه اي كه تو رو به ياد اون ميندازه.

عشق يعنی ... بذاري از خودش تعريف كنه.

عشق يعنی ... منتظر تلفنش باشي.

عشق يعنی ... بدوني واسه تولدش چه هديه اي دوست داره.

عشق يعنی ... ديدن خوشحاليش.

عشق يعنی ... با نگاهت اونو به خودت جذب كني.

عشق يعنی ... غرورشو جريحه دار نكني.

عشق يعنی ... سليقه شو مسخره نكني.

عشق يعنی ... فكر نكني مجبوره تا ابد با تو بمونه.

عشق يعنی ... وقتي فقط ديدنش كافيه تا تو رو از خود بي خود كنه.

عشق يعنی ... لباسي رو كه برات خريده بپوشي.

عشق يعنی ... زير نور مهتاب براش شعر بخوني.

عشق يعنی ... وقتي خوابه تماشاش كني.

عشق يعنی ... بدون اون انگار تو بيابون سر گردوني.

عشق يعنی ... دلشو نشكني.

عشق يعنی ... وقتي اونو مي بيني داغ كني.

عشق يعنی ... واسه ش آواز عاشقانه بخوني.

عشق يعنی ... مرتب ببريش بيرون.

عشق يعنی ... بهش بگي بدون آرايش هم قشنگه.

عشق يعنی ... نقطه ضعفاشو بشناسي.

عشق يعنی ... ستارهء محبوبش باشي.


+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 2:46  توسط متین | 

امروز همه چی رو سوزوندم.

آره درست فکر کردی!

بهترين خاطرات زندگيم رو ميگم.

خيلی زود شعله ور شد.

يه گوشه نشستم زانو هامو توو سينم جمع کردم و خاکستر شدنش رو ديدم.

دقيقا مثل عشقی که سر تا پای وجودم رو آتش زد و خاکسترم کرد.

وقتی که دکترای LOVE رو هم بگيری و چيزی جز يه قلب شکسته و تنهايی ای که هر روز ذره٬ ذره وجودتو می خوره چی کار می کنی؟


+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 2:44  توسط متین | 

دوستت دارم به21 زبان دنیا:

1- انگلیسی: I love you

2- فارسی: Tora doost daram

3- ایتالیایی: Ti amo

4- آلمانی: Ich liebe Dich

5- ترکیه ای:Seni Seviyurum

6- فرانسوی: Je t'aime

7- یونانی: S'ayapo

8- اسپانیایی: Te quiero

9- هندی: Mai tumase pyre karati han

10- عربی: Ana behibak

11- زاپنی: kimi o ai shiteru

12- یوگوسلاویی: Ya te volim

13- کره ای: Nanun tangshinul sarang hamnida

14- روسیه ای: Ya vas liubliu

15- رومانی: Te iu besc

16- ویتنامی: Em ye^u anh

17- اکراینی: Je tebe kokhaju

18- تونسی: Ha eh bak

19- سوریه و لبنانی: Bhebbek

20- سویسی: Jag a"lskar dig

21- آفریقایی: Ek het jou li

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 1:6  توسط متین | 

تقدیم به جاویدترین عشق

When you feel unlovable, unworthy and unclean,
when you think that no one can heal you,
Remember, Friend,
God Can
.

وقتي احساس مي‌کني قابل دوست داشتن نيستي
وقتي احساس بي لياقتي و نا پاكي مي كني
وقتي احساس مي كني كسي نمي تواند دردهاي تو را التيام ببخشد
به ياد داشته باش دوست عزيز من
خدا مي تواند

When you think that you are unforgivable
for your guilt and your shame
Remember, Friend,
God Can.

وقتي احساس مي‌كني قابل بخشش نيستي
براي شرم و گناه هايت
به ياد داشته باش دوست عزيز من
خدا مي تواند

When you think that all is hidden
and no one can see within
Remember, Friend,
God Can.

وقتي فكر مي كني همه چيز پنهان است
و هيچكس نمي تواند درون را ببيند
به ياد داشته باش دوست عزيز من
خدا مي تواند

And when you have reached the bottom
And you think that no one can hear
Remember my dear Friend
God Can.

وقتي به انتها مي رسي و گمان مي‌كني 
کسي نيست تا صدايت را بشنود
به ياد داشته باش دوست عزيز من
خدا مي تواند

 

And when you think that no one can love
The real person deep inside of you
Remember my dear Friend,
God Does.

وقتي گمان ميبري كسي نمي تواند
به خود واقعي درون تو عشق بورزد
دوست عزيز من به ياد داشته باش
خدا مي تواند

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 18:48  توسط متین | 
عشق ،
آفريننده ي معشوق و انكار كننده ي مرگ زيبايي ها ست.
عشق ،
بازي قشنگ روزگار و طلايه هاي زيباي محبت ها ست.
عشق ،
كبوتر زيباي بام دل است و قوي سپيد انديشه ها ست.
عشق ،
آسمان آرزوها و دشت وسيع پرواز كبوترها ست.
عشق ، ساحل بيكران بودن ها و امواج تند نبودن ها ست .
عشق ،
سرزمين پيوند ها، دوستي ها و ديار عاشقان است.
عشق ،
مفهوم بزرگ زنده بودن و بزرگ زندگي كردن است.
عشق ،
باران ديده ها ست وآتش افروز سينه ي خاموش است.
عشق ،
گرامي داشتن خود وعزيز داشتن دل و با عزت داشتن قلب است.
عشق ،
شعله دل ها وآواز قلب ها ست.
عشق ،
قلب دنياي درون است.

آري ، عشق هنر بزرگ قلب ها و خالق زيبايي ها ست.
 
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 18:47  توسط متین | 

کدوم عاشق کدوم شاعر کدوم مرد

تو رو ديد و بياد من نيفتاد!

 

 ####################

و در پايان چيزهايی ميخوام بگم که درکش کمی سخته عزيزان من:

عشق هرگز نميميرد و عشق را پايانی نيست

 

عشق ممکنه که کمرنگ بشه ولی در اونصورت هم مثل آتش زير خاکستر ميشه!

هر دوست داشتنی عشق نيست!

 

شريعتی در اينمورد سخنی گفته(اصل متن يادم نيست ولی لپپ مطلب اين بود که):

خدايا به کسی که دوستش داری بياموز که عشق برتر از زندگيست٬ و به کسی که بيشتر دوستش داری بياموز که دوست داشتن برتر از عشق است.

(البته من خودم با قسمت دوم اين جمله مشکل دارم) شايد خدا من رو فقط دوست داره! چون به نظر من اين دو رو نميشه با هم مقايسه کرد!)

 

عشق بهترين حالتيه که يک انسان ميتونه داشته باشه. شايد بشه گفت که يه جنون خوش خيم! يا بدخيم!

 

زيبا ترينِ لحظات بحق٬ زمان ديدار عاشق و معشوقه و زيباترينِ کلمات٬ کلماتی هستن که بين اون دو رد و بدل ميشن

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 17:50  توسط متین | 
 

اگه به زور روزگار٬ از زندگيت ميرم کنار

ميرم که ثابت بکنم٬ عاشقتم ديوونه وار

با گريه های زار و زار٬ سپردمت به روزگار

اين از خودم گذشتنو٬ پای خاطرخواهيم بزار

خيال نکن که خواستمت٬ اين اونه که می خواستمت

به قبله ی محمدی اينه که حرف راستمه!

 

می خوای واست همين وسط٬ داد بزنم!

با تار زلفات دلمو دار بزنم

پيش همه تن به خدا زار بزنم

گريه کنون سر توی ديوار بزنم

بعد يه عمر آزغار يه عاشقی تو روزگار

از عشق تونست که بگذره٬ بدون باختن تو قمار!

 

 

 

 

... ديگه هيچ چيز برام اهميت نداشت

ديگه از هر چی عاشق بود متنفر بودم.

خودم رو يه احمق ميديدم.

يه خر!

 

البته من هرگز عشقم رو با اون پسره نديدم کاری هم نداشتم٬ و ميدونم که اون نخواست و نگذاشت که اين اتفاق بيفته.

ولی...

ولی فکرش رو هم نمی کردم که بره و بر نگرده! هميشه منتظرش بودم و ...

ولی هرگز بازگشتی نبود! و من حيران و سرگردان و منتظر...

چه انتظار ديوونه کننده ای...

 

گفتی که از پيشم ميري٬ منو تنها ميزاری

گفتم چرا تو راه عشق می خوای منو جا بزاری

گفتی ديگه خسته شدی!! ميری که بر نگردی!!

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 17:48  توسط متین | 
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 17:47  توسط متین | 
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 17:15  توسط متین | 
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 16:50  توسط متین | 
یارب عجب حالی را در وجودمن گذاشته ای، حالی که مرا توان گفتنش نیست ، قلم در برابر نوشتنش سر تعظیم دارد و گوشی را یارای شنیدنش نیست حالی که مرا با خود می برد همچون ذره ای خاشاک که بوسه نسیم او را به هر کنجی می کشاند، حالی که فرصت تفکر را از مغز پوچ من گرفت ، حال رنجورم راچگونه درمان کنم در حالی که نمی دانم کی و چگونه گرفتارش شدم، حالی که حتی خودم هم نمی دانم که دردم چیست و ناله ام از کیست از که باید بنالم که هر چه بر مغز سبک بالم فشار آوردم دشمنی چون خودم یافت نشد. خدای من فقط تو میدانی که در وجودم چه می گذرد ، تو می دانی چرا پایم به کوی می فروشان کشیده شد، چرا دست از مردم عاقل کشیدم و هم پیاله مستان گشتم، می دانم که تو آگاهی که هر چه گشتم غیر از این راهی برای فرار از دست این روزگار ناجوانمرد پیدا نشد، روزگاری که زبان خاموش مرا به شکوه باز کرد. روزگاری که نمی فهمد پروانه دل سوخته چه عشقی دارد، پروانه ای که دیوانه وار به گرد شمع می چرخد ولی، حتی معشوقش هم صدایی از او نمی شنود، به ظاهر هیچ چشم حریصی به سوی او نیست، اگر چشمی هم باشد عیبجو و نادان است ولی ،ولی دل باختگان او را می فهمند ، می دانند که چه می کشد و چه غوغایی در درونش برپاست آه "رهی" چه حالی داشتی وقتی که گفتی عیبجو دلدادگان را سرزنش هامی کند وای اگر با او کند دل آنچه با ما میکند.

باران داره میباره آیا توانستی قطرات باران را جمع کنی؟من که دیشب ساعت ۱ خیلی از قطرات رو جمع کردم اما افسوس که آن قطرات قطرات باران نبود بلکه قطرات......

باران بدون هیچ دلیلی خبر بدی برایم بود، حدس می زدم در امتحان تو رد شده باشم. زیر باران می دانستم که می خواهی به من بگویی این آخرین دیدار ماست، گرمای دستانت را برای آخرین بار در دستانم احساس می کردم، حالت غواصی را داشتم که می خواهد زیر آب برود و باید تمام حجم شش هایش را با هوا پر کند. باید گرمی دستان ترا برای آخرین بار می بلعیدم. آخرین ها همیشه دردناکند. باران تندتر می شود و ما تنها یک چتر داریم. همین بهانه ای است تا به همدیگر نزدیک تر شویم، ای کاش باران شدیدتر شود. اما چرا نمی گویی که برای خداحافظی آمده ای، چرا نمی گویی تنها برای امتحان آن حرف ها را به من زدی و من مردود ابدی امتحان تو شدم.

ای کاش بگویی همه آنها امتحان بود و من بگویم که مدت هاست دیگر در امتحان ها شرکت نمی کنم. دیگر هیچ استادی مرا به شاگردی نمی پذیرد و تو آخرینش بودی.

دوست داشتم در برگه امتحانی می نوشتم که تو اولین و آخرین عشق منی. دوست داشتم در برگه امتحان می نوشتم فقط تو مرا به اوج آسمان می بری. دوست داشتم در امتحان تو می نوشتم که چشمان تو دنیای نوی من است، دستانت لطافت گل های همیش بهار ...

اما برگه امتحانی برای نوشت عشق من بسی حقیر بود. تو معلم من نبودی تا در امتحانت شرکت کنم، تو خدای من بودی و خداوند پاسخ همه امتحانات را می داند ...

عشق من! در برابر عشق، پهلوانان ضعیفانی بی مقدار بیش نیستند و اندیشمندان ابلهانی گیج. عشق من! بپذیر که ابلهان در همه امتحانات رد می شوند

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 16:43  توسط متین | 
(( نمی دانم ))


نمی دانم پـس از مرگم کسـی یـادم کند یانه؟
بخــوانــد دفــتـر شعـرم، مرا شادم کند یا نه؟

مــنی کـــه بـــا امــیــد لـطف یـزدان رفتم از دنیا
نــمـــی دانم که او گوشی به فریادم کند یا نه؟

هـــر آنکس را که در دنیا زخود رنجانده ام گاهی
نــمــی دانـــم زبـنــد خــویـش آزادم کند یا نه؟

اگــر بــا تـیـشه طـعـنـه بـشـد ویـران دلـی از من
نــمـی دانــم کــه آن ویــرانـــه آبادم کند یا نه؟

بـه نـاحـق گـر کـه خوردم مالی از طفل یتیم اینک
نمـــی دانـــم کــه بــا بـخشیدنم شادم کند یا نه؟

اگـرگــردیـد نـیــلی صـورتـی از سـیلـی و مُـشـتم
نــمــی دانــم گــذ شــتــش خـانه آبادم کند یانه؟

اگـر گـاهـی دل مــادر زخـود رنــجــانـده گرداندم
نـــمـــی دانــم کــه شـیرش را حلالم میکند یانه؟

ز فـــرمان پــدر گاهــی اگـــرپــیــچـیده ام سر را
نــمـــی دانــم کــه با بخشش زلالم می کند یانه؟

اگر حــقــی بـه ناحق کرده ام در طول عمر خود
نــمی دانـم کـه صاحب حق خلاصم می کند یانه؟

اگــر گــامــی بــه راه کــج نهادم ، پای درظـلمت
نــمــی دانـــم کــه پا فکری به حالم می کند یانه؟

دروغــم گــر کــه فــردی را گــرفــتـار بلا گرداند
گذ شتـش آنــگه آســوده خـیـالم می کند یا نه؟

 

*************************************************

یه دوستی می گفت :
اگه می خوای به خودت برسی ..... خودتو بکشی ..... بفهمی چه شکلی هستی
باید با خطا رفیق شی
اینقدر خط خطی کنی که کاغذات پاره شن
اونقدر باهاشون بازی کنی تا رام شن
شروع کردم به خط خطی کردن .......... کاغذام تموم شدن ........ الام خودم پر خطم
قدرت خطا خیلی بود ..... خیلی زیاد ...... باورشون نکردم مثل خیلی چیزای دیگه .....
باور نکردم که روزی همینا منو می سازن
تا تونستم کشیدم و خط خطی کردم
می خواستم حد اقل از پس اسکلتم بر بیام ولی نشد
قرار گذلشتم اونقدر بکشم و بکشم تا آخرش یه آدم شه
خیلی سخته که نتونی خودتو بکشی .... باور کن
درس دوم کشیدن خطوط محیطی بود ...... یواش یواش دارم از عهده این کار بر میام
شاید اخرش این همه خط به یه آدم برسه .... شاید ....

زندگی مثل بازیه کاغذ و سنگ و قیچیه
هیشکی خبر دار نمی شه برنده ی بازی کیه
قیچی اگه امون بده برنده کاغذ نه سنگ
سنگ اگه یکه تاز بشه بازی می شه میدون جنگ

 

*************************************************

گاه، می اندیشم
خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسی میشنوی، روی تو را
کاشکی می دیدم.

شانه بالا زدنت را،
بی قید
و تکان دادن دستت که،
مهم نیست زیاد
و تکان دادن سر را که،
عجیب! عاقبت مرد؟
افسوس
کاشکی می دیدم؟

من به خود می گویم:
چه کسی باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق توخاکستر کرد؟

*************************************

اما از این شعرها گذشته این شعر را تقدیم میکنم به تو که اینهمه خوبیییییییییییییییییییییی.

دوستت دارم
از بس که آسمان دلم ابریست
تمام خاطراتم نمناک شده است
نمی دانم چرا؟
دریا را هم که دیدم
به یاد تو افتادم
روی ماسه های ساحل نوشتم
اگر طاقت شنیدن داری
من شهامت گفتن دارم
دوباره به دریا نگاه کردم
باز برگشتم
این بار روی ماسه ها نوشتم
دوست دارم

*************************************

<< بی وفا >>



سیب سرخی را به من بخشید و رفت
عاقبت بر عشق من خندید و رفت

عاشقی های مرا باور نکرد
ساقه ی سبز دلم را چید و رفت

اشک در چشمان من حلقه زدند
بی مروت گریه ام را دید و رفت

گرچه بر زخمم نمک پاشید و رفت
با غم هجرش مدارا می کنم

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 16:41  توسط متین | 
(( غروب آرزوها ))

دوباره وقت رفتنها رسیده
غروب آرزوها سر رسیده

برایم گریه کن ای عاشق من
ببین روز جداییها رسیده

زمان رفتن و دل کندن از توست
ببین که مرگ رؤیاها رسیده

تمنایم برایت بی ثمر بود
ببین اشکم به دریاها رسیده

******************************

((حس نکرد ))

هیچ کس تنهاییم را حس نکرد
غربت ویرانیم را حس نکرد

در هجوم لحظه های بی کسی
گریه تو خالیم را حس نکرد

در میان خنده های تلخ من
دیده بارانیم را حس نکرد

آنکه با آغاز من مأنوس بود
لحظه پایانیم را حس نکرد

******************************

(( خریدار ))

پرده بر گیر که من یار تو ام
عاشقم عاشق رخسار تو ام

هر که را که بینم خریدار توست
من خریدار خریدار تو ام

******************************

(( شب یلدا ))

دلم رنگ شب یلدا گرفته
دلم از این دو رنگی ها گرفته

من آن خورشید غمگین غروبم
که سر بر دامن دریا گرفته

******************************

(( نفرت ))

ترک آزارم نکردی ترک دیدارت کنم
آتش اندازم به جانت بس که آزارت کنم

قلب بیمار مرا بازیچه میپنداشتی
آنقدر قلبت بیازارم که بیمارت کنم

من گلی بودم در این گلشن ؛ تو خوارم کرده ای
همچو خاری در میان گلرخان خوارت کنم

همچنان دیوانگان در کوی و بازارت کشم
کهنه کالایت بخوانم بی خریدارت کنم

بعد از این حرف صفا و لطف را با من مزن
تا ابد در بند تنهایی گرفتارت کنم

******************************

(( میلاد ))

رفتی و زنده نگه داشته ام یاد ترا
از خدا می طلبم زندگی شاد ترا

دوش من بودم و یاران تو مجلس شوق
که شبی از سر جان زنده کنیم یاد ترا

میزدم بوسه به عکس تو میان یاران
با غمت جشن گرفتم شب میلاد ترا

******************************

(( سوال ))

یک عمر پی نور دویدیم که چه ؟
هر ماتم را به جان خریدیم که چه ؟

بیهوده تلاش میکنی بیچاره
گیرم به عشق هم رسیدیم که چه؟

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 16:39  توسط متین | 
(( غروب آرزوها ))

دوباره وقت رفتنها رسیده
غروب آرزوها سر رسیده

برایم گریه کن ای عاشق من
ببین روز جداییها رسیده

زمان رفتن و دل کندن از توست
ببین که مرگ رؤیاها رسیده

تمنایم برایت بی ثمر بود
ببین اشکم به دریاها رسیده

******************************

((حس نکرد ))

هیچ کس تنهاییم را حس نکرد
غربت ویرانیم را حس نکرد

در هجوم لحظه های بی کسی
گریه تو خالیم را حس نکرد

در میان خنده های تلخ من
دیده بارانیم را حس نکرد

آنکه با آغاز من مأنوس بود
لحظه پایانیم را حس نکرد

******************************

(( خریدار ))

پرده بر گیر که من یار تو ام
عاشقم عاشق رخسار تو ام

هر که را که بینم خریدار توست
من خریدار خریدار تو ام

******************************

(( شب یلدا ))

دلم رنگ شب یلدا گرفته
دلم از این دو رنگی ها گرفته

من آن خورشید غمگین غروبم
که سر بر دامن دریا گرفته

******************************

(( نفرت ))

ترک آزارم نکردی ترک دیدارت کنم
آتش اندازم به جانت بس که آزارت کنم

قلب بیمار مرا بازیچه میپنداشتی
آنقدر قلبت بیازارم که بیمارت کنم

من گلی بودم در این گلشن ؛ تو خوارم کرده ای
همچو خاری در میان گلرخان خوارت کنم

همچنان دیوانگان در کوی و بازارت کشم
کهنه کالایت بخوانم بی خریدارت کنم

بعد از این حرف صفا و لطف را با من مزن
تا ابد در بند تنهایی گرفتارت کنم

******************************

(( میلاد ))

رفتی و زنده نگه داشته ام یاد ترا
از خدا می طلبم زندگی شاد ترا

دوش من بودم و یاران تو مجلس شوق
که شبی از سر جان زنده کنیم یاد ترا

میزدم بوسه به عکس تو میان یاران
با غمت جشن گرفتم شب میلاد ترا

******************************

(( سوال ))

یک عمر پی نور دویدیم که چه ؟
هر ماتم را به جان خریدیم که چه ؟

بیهوده تلاش میکنی بیچاره
گیرم به عشق هم رسیدیم که چه؟

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 16:39  توسط متین | 
اگه یه چیزی رو خواستی،باید براش تلاش کنی.
اونوقت دو حالت پیش میاد.یا بهش می رسی،یا نمی رسی!!
یا بهش می رسی٬که بحثی نیست.
تو حالت دوم،لااقل غصه نمی خوری که تلاش نکردی...
هان؟؟؟
...
اما من مخالفم!
یه وقتی هم هست که نهایت تلاشت رو واسه رسیدن به یه چیز می کنی،اما بهش نمی رسی..
حالا تقصیر ِ کیه؟یقه ی کی رو باید چسبید؟
همه ی گله و شکایت ها رو  ور می داریم و می ریم تا خود صبح،
پدر فرشته های خدا رو در میاریم،که چی؟؟؟
من  تلاش کردم،زحمت کشیدم،...و...و...
می دونی؟!
مسأله اینه که زحمت کشیده شده،..از جون مایه گذاشتی..
اما یادت رفته با مته چوبی نمی شه سنگ رو سوراخ کرد..!
بدون کفش،پیاده رفتی تو راه اشتباه..پاهات بیخود تاول زده..
هیچ کفش فروشی هم اون دور و بر نیست..
راه اصلی،یه جای دیگه اس...
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 16:38  توسط متین | 

 عشق چیزی نیست که

به این راحتی یا به دست بیاد !

 پس عشقتو دو دستی بچسب

 تا به این راحتی از دست نره !

 اگر هم به کسی گفتی که

 دوستش داری هیچ وقت ولش نکن

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 16:37  توسط متین | 

امروز فهمیدم خانه پرستوی عاشقی که هر نفس برایت میخواند اینجا نیست. او در بهار گرم وجود تو لانه دارد نه در پاییز سرد من. از تو چه پنهان کار بیهوده ای بود نقاشی ناشیانه من بر بیکرانی که دست نامرِیی ستارگانش شب چشمان تو را در آغوش کشیده بودند و با نم نم باران اشکهای پاک تو وضو میکردند. اگر قلبم قطره قطره آب شد ، اگر سوخت و خاکستر شد ، باکی نیست. بگذار نگویم که مرا غریبه میداند و هم صحبت تپشهای تب آلودش خاطره آخرین دیدار توست. اما هنوز میسوزد، چون میداند روزی عطر نفسهایت  به وجود خاکسترش جان تازه ای می بخشد. میداند روزی در رستاخیز این پاییز بی زوال دوباره زنده خواهد شد و در پاداش این صبر تنها تو را طلب خواهد کرد. چقدر با تو فاصله دارم؟ چند قدم؟ چند روز؟ چند سال؟ شاید به اندازه یک آه و یک دم. شاید به اندازه تکه ابر کوچکی که بر آسمان دلم می بارد و می گرید. نمیدانم ، اما اگر برایت نمی خوانم این را بدان که بی تو خواندن را ، نوشتن را، حتی ماندن را از یاد برده ام. اگر لبانم خاموش است ، دل فریاد سر داده که با من بمان تا بی تو از یاد نبرم زنده بودن را ... مرا پنهان کن در امن ترین گوشه قلبت که نه روشنی روز را ببینم و نه سیاهی شب را. این تنها آرزوی دل است. چه کند راهی به جز فرار به سوی تو ندارد. پناهش بده. باز هم نوشته هایم در سیلاب خود خواهی هایم غرق شد. اما تو قسم خوردی که هیچ وقت رد پای اشکهایم را تا کلبه در هم شکسته دلم دنبال نکنی. میخواهم برای همیشه در سیاهی سرخ ترین شقایق زمین بی نشان بمانم

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 16:36  توسط متین | 

بشنو صدای من را وقتی که از کرانه های ناپیدا صدایت میزنم

بشنو صدای مرا که در تنهایی مبهم کوچه های زندگی فریاد میزنم

بشنو صدایم را شاید پاسخی بر زمزمه های تنهایی قلبم باشی

بشنو صدایم راو دریاب مرا که در ثانیه های پر ابهام دچار تردیدم

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 16:32  توسط متین | 

باورم کن ای ستاره

مثل قطره...

مثل چشمه...

مثل دریا

باورم کن مثل پرواز پرنده

مثل پرپر زدن پروانه ها

باورم کن مثل من

که درین کوچه های دلتنگی

در سکوت کلبه های پرفروغ درویشان

با صدای پرنوای باد و باران

زیر نور ماه و فانوس

گیر آرام . ای وجودم

ای ستاره باورم کن

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم تیر 1385ساعت 16:31  توسط متین | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ

نوشته های پیشین
تیر 1385
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM